close
چت روم
داستان فقیر و ثروتمند

جمعه 30 شهریور 1397

داستان فقیر و ثروتمند

تبلیغات متنی
تبلیغات کلاس C
تبلیغات


http://rozup.ir/up/joki/Pictures/ads_1.gif

x بستن
مطالب در ایمیل شما

در صورتی که دوست دارید هر روز مطالب داغ ( اس ام اس ، جوک ) و جدید براتون ارسال بشه ایمیل خودتون رو داخل کادر بصورت کامل وارد کنید سپس گزینه ثبت ایمیل را بزنید ، یک پنجره باز خواه شد که در پایین سمت چپ کد امنیتی را وارد کنید سپس گزینه complete را بزنید .

Delivered by FeedBurner


لطفا اس ام اس های زیبای خود را به همراه نام خود به سامانه 10003636361000 ارسال نمایید

خانم هایی که روزانه حداقل نیم ساعت در اینترنت هستند میتوانند کسب درآمد کنند فقط کافی کلیک کنن و با ما مکاتبه کنند


چت روم جوکی راه اندازی شد برای ورود به چت کلیک کنید

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
38 1766 aydaaa
4 862 aniln
18 1918 darush_1980
29 4375 kamransharq
14 805 omid68
3 229 sanaff
8 1025 zahrabb
5 598 mahdi155
1 2076 asal23
1 394 saba30

اسمش محسن بود

یتیم بود

لباس های کهنه میپوشید

مادرش حقوق بگیر بهزیستی بود

۱۶ سال سن داشت ولی هرکی میدیدش میگفت تو ۳۰ سالته تقسیر خودش نبود روزگار رو کمر کوچیکش سنگینی میکرد.

میگویند پدر کمر پسره محسن کمر ش شکسته بود پدر نداشت بابای مهربونش در ۱۵ سالگه در بیمارستان به خاطر سرطان خون فوت شده بود.

صبح نون و چای شیرین میخورد و با دوچرخه کوچیک قدیمیش که باباش براش خریده بود مدرسه میرفت.

محسن کارگری میکرد یه روز بیل میزد یه روز دستفروشی میکرد یه روز شاگرد مغازه بود.


محسن وقتی پسر های همسنش رو میدید که دست در دست پدر به پارک و بازار میرن دلش میخواست با بغض نگاهشون میکرد وقتی میرفت خونه جوری که مادر مریضش نبینه گریه میکرد و میشکست.

محسن خیلی غم داشت.

با کلی دردسر تونست دکه ساندویچی بخره و با سن ۱۸ سال تنها دارایش همون دکه فلافلی کوچیک بود.

از صبح زود میرفت دنبال کاسبی تا نصف شب و روزی ۶ ساعت میخوابید

با کلی بدبختی محسن تونست یه مغازه اجاره کنه و درامدی داشته باشه

محسن تو سن ۲۳ سالگی تونست یه خونه معمولی اجاره کنه و ازدواج کنه و صاحب پسری شد به نام صادق

محسن خیلی خوشحال بود و هرچی درآمد داشت برای خانوادش خرج میکرد اون دیگه پدرش شده بود و بغض تو گلوش نبود……..

 

اسم آن پسر آرش بود

خانواده ثروتمندی داشت

تو بهترین مدرسه ها درس می خواند.

پدرش شرکت فروش مصالح داشت

آرش همیشه لبخند بر لب داشت.

پدر آرش هر روز تک پسرشو میبوسید و با گرمی بغلش میکرد.

تفریح آرش پلیسشن و کامپیوتر و بهترین باشگاه فوتبال بود تو سن ۱۶ سالگی.

تو سن ۳۲ سالگی تفریح آرش ماشین عوض کردن و دوست شدن با این دختر اون دختر بود.

 

محسن مهربون که ۳۲ سالش شده بود و پسرش صادق ۱۱ ساله با کلی قرض برای پسرش یه دوچرخه خریده بود گذاشته بود گوشه مغازه ساندویچیش که شب ببره برای صادق کوچولو.

کرکره رو کشید پایین ساعت ۱۱ شب بود خیلی خوشحال بود دوست داشت تمام آرزو هایی که تو بچگیش نتونسته بود بهشون برسه رو برای صادق کوچولو برآورده کنه رفت گوشه خیابون خلوت که ماشین بگیره و زود بره خونه

 

آرش با ماشین شاسی بلند مشکی ۸۰۰ میلون تومنیش تو همون خیابون در حالی که دوست دخترش کنارش بود و صدای موزیک رو برده بود بالا داشت رانندگی میکرد

 

و چه زیباست تقدیر سفید و سیاه چرخ روزگار وقتی در یک مسیر چپ و راست به هم میرسند

محسن نگاهش به دوچرخه کوچک که برای پسرش صادق خریده بود و نیم نگاهی به جاده برای تاکسی گرفتن که بره خونه

و

آرش نگاهش به اندام دخترک بود که چگونه گولش بزنه برای لذت و هوس و نیم نگاهی به جاده تاریک

 

محسن صدای ماشین شنید و با خوشحالی وقتی نگاه کرد که آرش در ۳ متری محسن بود

و خدا در همان نزدیکی پشت آن پیچک یاس پژمرده خشک به تماشا نشسته و نقش میزند بر بوم این صفحه سنگ

چشم در چشم محسن تو چشم آرش نگاه کرد آرش تو چشم محسن

و طفل محسن در خانه کلنگی استیجاری  آه بلندی کشید

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر پس چرا بابا محسن نمیاد ۱۱:۳۰ شب شد مگه قرار نبود برام دوچرخه قرمز خوشکل بخره

آرش مست بود سیگار بر لب و سرعت ۹۰ کیلومتر در ساعت

محسن مثل مجسمه خشکش زده بود

آرش محسن را زیر کرد و فرار با سرعت بیشتر کرد

محسن سرتا پا خونی گوشه خیابون افتاد

محسن نفس های آخرش را میکشید آرش تند تر گاز میداد که شناسایی نشه

محسن کشته شد و پسرش صادق یتیم و بی پول

آرش فرار کرد و بعد از اون حادثه و به علت کوهولت سن پدرش چسبید به شرکت مصالح فروشی پدرش و ازدواج کرد

آرش پسری به نام پارسا دارد.

و این چرخه هر روز در حال تکرار است

منبع : http://www.amirfb.ir/post/2850/%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%a2%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%86-%db%8c%da%a9%db%8c-%d8%a2%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d9%88%d8%af#ixzz3O6pM3MK7



googlereader googleplus stumbleupon digg cloob twitter facebook
موضوع : داستان کوتاه فرستنده :
تعداد بازديد : 767 ارسال شده در : چهار شنبه 17 / 10 / 1393 ساعت 8:36 ارسال نظر ()
بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغات
 
سایت اسکینک دات آی آر  
لینک های داغ
دانلود موتورهای جستجو
http://naztak.ir/wp-content/themes/template47-wordpress/image/32.gif  http://naztak.ir/wp-content/themes/template47-wordpress/image/33.gif  http://naztak.ir/wp-content/themes/template47-wordpress/image/34.gif  http://naztak.ir/wp-content/themes/template47-wordpress/image/35.gif

ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟           عضویت سریع

http://rozup.ir/up/joki/Pictures/joki.rozblog.com-1001.gif          http://rozup.ir/up/joki/Pictures/joki.rozblog.com-1002.gif

دیگر امکانات جوکی
X بستن تبلیغات

نتایج زنده فوتبال


قوانین لینک باکس جوکی


ارسال مطلب در جوکی


سامانه پیامکی جوکی


لینک باکس - جوکی


تیم مدیریت جوکی


چت آفلاین جوکی


تبلیغات در جوکی


حمایت از جوکی


قوانین جوکی


تبادل لینک با جوکی


تبادل بنر با جوکی